اما من تصمیم ام را گرفته بودم و امروز که به راه طی شده ام فکر می کنم خوشحال میشوم و انرژی می گیرم . در سالهای بین ۷۶-۸۰ معلم چندپایه دبستان بودم . تجارب جالبی برایم پیش می امد . معلم ابتدایی اگر با احساس زنده وارد کلاس شود . نیرو می گیرد و بیرون می اید . خاطرم هست یک روز برای تدریس یکان دهگان از بچه ها خواستم که برای روز بعد هر فردی یک بسته تکه چوپ سر کلاس بیاورد . روز بعد سر کلاس غوغای بود . بچه ها برای نشان دادن کارهای خود از هر فرصتی استفاده می کنن و من هم از ایده ای که باعث تکاپو در کلاسم شده خوشحال . از این دست کارها هر هفته یا هر روز در کلاس های ما (من و دوستم که هر دانشجوی رشته علوم تربیتی بودیم ) متداول بود .البته در همان مواقع ما از سوی اداره تشویق نمی شدیم که هیچ بلکه سختگیریهای عجیبی همیشه برای ما دردسر ساز بود .
امسال در یکی از دانشگاههای تهران با دانشجویان دبیری ریاضی و مکانیک درس روانشناسی داشتم . وقتی با دانشویان وارد بحثهای گروهی و کلاسی می شدیم . جو کاملا صمیمی بر کلاس حاکم می شد . و من از دانشجویان می خواستم در این شغل باید روابط انسانی حرف اول را بزند .
